یکی مثل ِ همه

جایی برای حرفهای همیشه ناتمامم

اواخر اردیبهشت

دروغ چرا اما تو این مدتی که اینجا نمی نوشتم تو فکر این بودم که چه قدر دلم میخواد یه جایی رو داشتم که بتونم از ریزترین اتفاقات روزمره م توش بنویسم از حسای گنگو  انی که فقط خودم ازشون سردر میارم .چشمم خورد به سررسید قهوه ای که خالی وسط کتابام داشت خاک میخورد.1هفته ای میشه که توش هرشب قبل از خواب مینویسم از همه چیز از تمام دلهره هام شادیام و...بعد این باعث شده در طول روز همه ش سعی کنم حواسم به همه چیز باشه و به هر اتفاقی یه جوره با دقتی توجه میکنم تا یادم بمونه و ثبتشون کنم!خوبه.خب من تا الان تجربه روزانه نوشتن نداشتم!و حالا دیگه هر شب قبل از خواب چندتا شمع روشن میکنم و سررسیدمو بر میدارمو مینویسم...

اما اینجا نمیدونم چرا با وجود مجازی بودنش فکر میکنم نمیتونم توش راحت باشم یه جور حس ناامنی بهش دارم شایدم این به خاطر این باشه که من کلا اهل درد دل کردن نیستم به هر حال دوستی های بی نظیری که اینجا تجربه کردم بهم اجازه دل کندن نداد و نمیده.

1هفته پیش بود دقیقا که یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شد در حالی که تا لحظه ی اخر کلی فشارو استرس داشتم به خاطرش.کار تحقیقی 1ام رو ارائه دادم هرچند یه جاهاییش به خاطر بدقولی تایپیستو صحافیو اینا دیگه داشتم ازش ناامید میشدم.بعد از ارائه با 4تا دیگه از دوستام رفتیم ناهار خوردیم و همه مون به یه جمع اونجوری و چند ساعت کنار هم بودن واقعا نیاز داشتیم.خیلی خوب بود و اون روز خاطره شد برام با همه ی خنده هاش.

انقدر اون دوهفته همه برنامه ها فشرده و قروقاطی بود که حد نداشت خیلی بد بود حالا اون وسطا دانشگاه برنامه سفر هم گذاشته بود و به خاطر میان ترمای کذایی که همه پشت هم ردیف شده بودن نمیشد که بریم!کلاسا هم دیگه از این هفته تموم شده و رسما الان تو دوران فرجه هستم.2هفته ای هم میشه به خاطر این فشردگی دفتر نمیرم اما برای خودم انگار خیلی وقته دلمم تنگ شده واسه اونجا و شبایی که تا دیروقت اونجا میموندمو گاهی از خستگی یواشکی سرمو میزاشتم رو میزو چرت میزدم!

چند روز پیشا هم "مری " یکی از دوستای صمیمی دبستانم ازم خواست که این جمعه باهاشون با یه تور 1روزه بریم جنگلو گردش که اونم لحظات اخر کنسل شد حسابیم خورد تو ذوقم راستش.خب من زیاد اهل سفرو گردش نیستم اما یه مدتیه احساس میکنم دلم یه سفر میخواد با کلی ادم باحال از اون سفرا که هیچکس بهم دسترسی نداشته باشه و خودم باشمو اون چند نفر.تا ببینم کی پیش میاد!

2تا مهمونی هم این وسطا بود یکیش خونه ما و یکیش هم خونه "سانی" اینا.خوب بودن اما خب بد موقع بودن و وسط اون همه شلوغیو امتحانو کلاس!

تو این اردیبهشت شلوغ ما 5ساله شدیم!اگه بهونه گیری های من نباشه میشه این روزا واسه خودم قشنگ تر و بهتر بگذره!

   + یاسمــن ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد